نامه شهید سیدمرتضی آوینی به ابراهیم حاتمی کیا:
آقاي حاتمي كيا ! بگذار كه با همين خطاب آغاز كنم تا از نگاشتن بار نمانم، چرا كه اگر بخواهم آنگونه بخوانمت كه درد ل به تو مي انديشم، ديگر جز آنكه نامت را بر زبان بياورم چيزي براي گفتن نمي ماند.
دوست من! مي دانم كه چه مي كشي، خوب مي دانم. اما تو كه در دامنه آتشفشان منزل گرفته اي بايد بداني كه چگونه مي توان در فوران آتشفشان زيست. ما را خداوند براي زيستن چنين به زمين آورده است، چرا كه مرغ عشق، ققنوس است كه در آتش ميزيد، نه آنكه رنگين كمان مي پوشد و در بوستان هاي عافيت، شكر مي خورد و شكرشكني مي كند. مگر سوخته دلي و سوخته جاني را جز از بازار آتش مي توان خريد؟
گفتم "بازار آتش" و به ياد كربلاي پنج افتادم. كربلاي پنج، كربلاي چهار تن از دوستان من و تو بود: حسن هادي، رضا مرادي، ابوالقاسم بوذري و اميراسكندر يكه تاز كه تو اورا ديده بودي كه چگونه در خون خويش فرو
مي غلتد، خون نيز همرنگ آتش است و هم سان فوران مي كند. يادم هست كه حيرت شهادت يكه تار تا آنگاه كه راز خون را كشف نكردي در تو فرو ننشست. در همان نخستين قدم، هنوز فرصت فيلم برداري نيافته، سفير عشق سررسيده بود و اميراسكندر يكه تاز را در برابر چشمان حيرت زده تو با خود برده بود. با خود مي گفتي: "او كه هنوز فرصت انتخاب نيافته بود." حال آنكه او پس از "انتخاب" روي به راه نهاده بود. من مي دانستم ... و تو هم دريافتي. آن روزهاي آخر، ديگر عصر ها به خانه نمي رفت. مي آمد و كنار من، پشت ميز موويلا مي نشست و حرف مي زد. چيزي در درونش شكسته بود و مثل منتظران، دل به اكنون نمي سپرد. فهميده بود كه در عالم رازي هست كه عقل به آن راه نمي برد. فهميده بود كه ميان اين راز و آسمان، رابطه اي هست. فهميده بود كه آدم ها بر دو گونه اند: آنان كه با "عقل" شان ميزيند و ديگراني كه زيستشان با "دل" است، چه بسيارند آنان و چه قليل اند اينان، چه سهل است اين گونه بودن.
بهشت ارزاني عقل انديشان، اما در عالم رازي هست كه جز به بهاي خون فاش نمي شود. ظاهر عالم در سايه اسم "ساتر" و "ستار" پرده برين راز كشيده است پرده دار به شمشير مي زند همه را، تا جز كشتگان عشق، راهي به حريم اين حرم نيابند. تو خود به چشم خويش ديدي كه بهاي ورودي به اين حريم چيست. آن گاه تو خود را ميراث دار اميراسكندر يكه تاز يافتي و چنين بود.
اما دوران حاكميت عشق چه كوتاه بود. عصر خود سر رسيد و باب شهادت مسدود شد و باز هم عاشق و مجنون به دو مفهوم مترادف مبدل شدند. ديگر به هيچ ميزاني جز جنون، عاشق را از غير او نمي توان داد، چرا كه حقيقت دين در ظواهر مقبول عقل متعارف تنزل مي يابد و عشق به اين ظواهر جاي عشق حقيقي مي نشيند.
عادت گورستان فرهنگ و ادب است و من در سفر حج، به حق اليقين آزموده ام كه چگونه عشق ديواره هاي سنگي جايگزين عشق خدا مي شود و دينداران، حراست از ظواهر و عادات را با حراست از اصل دين اشتباه مي گيرند. من در آن سفر ديده ام زاهداني كه قرب را يا ميزان طول سجود مي سنجيدند. ديده ام كه چگونه ظاهر نماز، هر چند در برابر ركن يماني، مي تواند انسان را فرسنگ ها از باطن حقيقت دور كند. و در سفر حج حسرت كربلاي را خورده ام تا سجاده به آتش بگسترم و گردن به شمشير پرده دار بسپرم واگرنه، آنجا كه پرده دار حرم، حراميان آل سعودند، دست ما كي به حجرالسود مي رسد؟ و دريافتم چرا امام عشق، حج را ناتمام گذاشت تا به جنگ بپردازد.
دوست من ! اكنون كه ديگر جنگي در ميان نيست كه "سربازي و جانبازي" معيار دينداري باشد، چگونه مي توان دينداري را از غير آنها تشخيص داد؟ تو ميراث دار اميراسكندر يكه تاز هستي و من براين شهادت مي دهم. دو بار "از كرخه تا راين" را ديدم و هر دو بار از آغاز تا انجام گريستم. دلم مي دانست كه تو بر حكم عشق گردن نهاده اي و به همين علت، از عادات متعارف فاصله گرفته اي. عقلم مي پرسيد: "چگونه مي توان دراين روزگار سر به حكم عشق سپرد؟"
عقل من مي گويد كه او "موقع شناس" نيست و دلم پاسخ مي دهد: "نبايد هم چنين باشد." عقل مي گويد: "ملاحظه عرف، حكم عثل است." دلم جواب ميدهد: "آخر او كه عاقل نيست!" عقل اعتراض مي كند: "او نبايد اين همه بي پروا باشد." دل مي گويد: "در نزد عاشقان پروا ريا كاريست" عقل پرخاش مي كند: "او هر چه در دلش گذشته است، صادقانه بر زبان آوردا است." دلم جواب مي دهد: "هر كسي بايد خودش باشد نه ديگري." عقل مي گويد: "اينكه ديوانگي است! ..." و دلم تاييد مي كند: "درست است!" عقل از كوره به در مي رود: "او بسيجي را به مسلخ مظلوميت كشانده است" و دلم جواب مي دهد: "" روزگار چنين كرده، مگر جبهه فاو را در آخرين روزهاي جنگ از ياد برده اي؟ آن چشم هاي كور و تاول زده ... ؟ مگر اين روزها اخبار شهر چرسكا به تو نميرسد؟" عقل اعتراض مي كند: "هر واقعيت تلخي را كه نمي توان گفت." و دل پاسخ مي دهد: "هر واقعيتي را كه نمي توان به جرم تلخ بودن پنهان كرد." و عقل پيروزمندانه مي گويد: "پس اذغان داري كه اين فيلم تلخ است؟"
****
دوست من ! فيلم "از كرخه تا راين" تلخ است، به تلخي بمب هاي شيميايي، به تلخي از دست دادن فاو، به تلخي مظلوميت بسيجي. مي خواهم بگويم كه تلخ است، اما ذليلانه نيست. اين همچون تلخي شهادت شيرين است.
تو همواره پاي در عرصه هاي خلاف و غير متعارف نهاده اي ... و اين است كه بسياري را از تو رنجاده است. تو با قلبت در جهان زندگي مي كني و همان طور هم كه زندگي مي كني فيلم مي سازي. پس به تو اعتراض كردن
خطا ست، چرا كه سراپاي وجودت "قلب" است. و مگر جز اين هم راهي براي هنرمند بودن وجود دارد؟ تو زيستن ات عين هنرمندي است و هنرمندي ات عين زيستن. پس چگونه مي توان از تو خواست كه از نفخ روح خويش در فيلم هايت ممانعت كني؟ اينبار هم فيلم تو بيرون از قاب هاي متعارف موجوديت پيدا كرده است، چرا كه تو باز هم خود را محاكات كرده اي. و من مي دانم كه در روزگاري چنين، چقدر دشوار است كه انسان خود را همان گونه كه هست نشان دهد. عادات و آاداب عالم ظاهر تو را وا مي دارند كه خودت را پنهان كني و من مي دانم براي فردي چون تو، مردن بهتر از زيستن چنين. هنر و فرهنگ در زير نفاب خفه مي شوند و آنچه باقي مي ماند رياكاري است، يك رياكاري موجه.
تو مي خواسته اي جوابي سزاوار به فيلم "بدون دخترم هرگز" داده باشي و ده ها فيلم ديگري كه از دينداران ايراني چهره اي پليد به نمايش
ميگذارند، و چنين كرده اي، و خواه نا خواه انتخابي چنين، اقتضائات خاص خويش را به درون قصه فيلم كشانده است. پس سعيد بسيجي كه براي درمان چشم هاي خويش به آلمان فرستاده شده است بايد خواهري مهاجر داشته باشد كه به آلماني شوهر كرده است. "آندرياس" مرد شريفي است، اما "بتي محمودي" چنين نبود. قصه فيلم مي بايست كه در تقابل سعيد و خواهرش شكل بگيرد، يعني خواهر سعيد مي بايست "ضد جنگ" باشد و سعيد يك بسيجي معتقد. و چنين است. اگر بخواهيم كه عمق مظلوميت بسيجيان را در اين جنگ نابرابر بيان كنيم و پرده از ذات پليد سلاح هاي شيمايي بر گيريم، مي بايست كه سعيد در برابر عوارض شيميايي از پاي درآيد، در حالي كه فرزندش تازه به دنيا آمدا است - كه چنين شده است. و باز هم براي اينكه اين تراژدي معنوي در عين حال طبيعت حيات معنوي انساني را از كف ندهد مي بايست كه سعيد را شدت غلبه رنج به شكايت بكشاند. اما باز هم به درگاه خدا، نه كس ديگر. و براي اينكه اين تراژدي كامل شود مي بايست كه همسر سعيد با آن چادر و مقنعه سياه به غرب رنگارنگ سفر كند و در پشت شيشه هاي قرنطينه بيمارستان، شاهد شهادت سعيد باشد كه اكنون ديگر آرامش خود را باز يافته است ... و باز هم چنين شده است.
***

هرگز قصد نداشته ام كه نقد فيلم بنويسم و اگر ضرورتي در ميان نبود، از نگاشتن همين چند جمله پرهيز مي كردم. تو ميراث دار امير اسكندر يكه تاز هستي و من نمي دانم به تو چه بگويم جز اينكه : "همين طور بمان، اگر چه مي دانم زيستني چنين كه تو داري چقدر دشوار است. و عجب جراتي مي خواهد."
منبع : سایت صحنه